
با آه و زخم و درد...ای عشق لعنتی...! آهنگ و اشک مرد...ای عشق لعنتی...! xa0 گیتار و ساز غم در کافه ایی شلوغ...! سیگار و روی زرد...ای عشق لعنتی...! xa0 بغضش گرفته است با تاس توی دست...! هر روز تخته نرد...ای عشق لعنتی...! xa0 با خود قدم زنان هی گریه می کند...! در یک هوای سرد...ای عشق لعنتی...! xa0 عمری از او گذشت دیگر شده سفید...! موهای پیره مرد...ای عشق لعنتی...!...
ادامه مطلب
چشم هایت خستگی را از تنم در می کند...! گیسوانت دست هایم را معطر می کند...! xa0 گونه هایت سیب لبنانی که صادر می شود...! طرح لبخند تو غم ها را سبک تر می کند...! xa0 خواهشی دارم لباس آبی ات را تن نکن...! آسمان عشق شاعر را کبوتر می کند...! xa0 خاطراتی را که ما در زیر باران کاشتیم...! حال و احوال مرا هر روز بهتر می کند...! xa0 دلبری از شهر تبریزی و چشمانت عسل...! این فضیلت ها تو را در عشق برتر می کند...!...
ادامه مطلب